۱۳۹۷-۰۷-۱۸ - ۱۵:۳۵:۰۲
 fenjaninetahmad

🌻 @fenjaninetahmad 📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜️ #پارت_۳۰ مرد سری تکان داد و مسیر تقریباً خلوت...

🌻 @fenjaninetahmad
📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜️ #پارت_30
مرد سری تکان داد و مسیر تقریباً خلوت بیمارستان تا میدان صادقیه را راند. دو باری که پشت چراغ قرمز متوقف شد، پویا بی آن که چشم از مسیر بردارد؛ خود را به جلو خم می کرد تا درد معده اش آرام بگیرد. بایدشربت معده اش را می خورد تا حالش روبراه تر از الانش شود.
_کدوم ور میدون ببرم؟

پویا اخم خانه کرده میان ابروانش پر پشتش را باز کرد و با دست اشاره ای به کوچه زد:
_تا سر اون کوچه ببری دمت گرم.
مرد فرمان را به همان سمت پیچاند و از آیینه ی جلو به حرکت اتومبیل پشت سری چشم دوخت. سر کوچه پا روی ترمز زد و پویا کیف پولش را از جیب شلوارش به زحمت در آورد. بازش کرد و روبروی مرد جوان گرفت:
_هر چی جبران لطفت می کنه بردار.
مرد نگاهی به اسکناس های ریز و درشت کیف پول او انداخت:
_بپر پایین رفیق، روزی مون رو از راه دیگه در میاریم. گفتی واجبه و چشم انتظار خبرت هستن، برو منتظر نذارشون.
پویا سرش را چرخاند و این چرخش تنش به پهلو، معده اش را تحریک کرد اما لب هایش به زمزمه باز شدند:
_دستت طلا داداش.
از اتومبیل پیاده شد و مرد با تک بوقی به نشانه ی خداحافظی و جواب تشکرش، مسیرش را رفت. هر از چند گاهی اتومبیلی از آن خیابان عبور می کرد و صدای سایش لاستیک روی آسفالت، مغزش را به تکاپوی بیشتری وا می داشت. به سمت درب بزرگ باشگاه رفت، نگاهش سمت بیلبورد بزرگ کنار افتاد. چیزی تا شروع مسابقات بدنسازی نمانده و تمام علاقه اش فروکش کرده بود. نگاه گرفت و در را با چرخاندن کلید در قفل باز کرد و وارد شد.

کمرش به در چسبید و دستانش جایی نزدیک به معده اش را فشرد. با قدم هایی کم شتاب به طرف اتاق تعویض لباس رفت. سرعت قدم هایش با نزدیک شدن کمتر شد و سرش سمت هالتر چرخید. هنوز همان جایی بود که از دست امیر سقوط کرده بود. نم باران در چشمانش نشست، سرش را رو به سقف بلند سالن بلند کرد و فریادی از جان و دل کشید. آن قدر بلند که گلویش سوخت و از درد معده روی دو زانو نشست.

_این همه رفتن، پویا رو از نفس می ندازه خدا؛ حواست بهم هست؟

سرش را به سمت دیگری چرخاند و نفس نصفه نیمه ای از بُن جگر کشید تا راه گلویش باز شود. سرفه ای کرد و دستش را حایل تن کرد. باید زودتر خبر می داد. پا به اتاقک گذاشت و کوله ی ورزشی امیر را از روی زمین برداشت. کف دستانش هم خاک نشست. زیپ را پایین کشید و تمام لباس ها را بیرون آورد اما دستش روی شی کادو پیچ شده ای ثابت شد. با احتیاط در آورد و تلخی دیدن هدیه ی همسرش، او را به روزهای حسرت بار خودش کشاند وقتی چشم می چرخاند و هر گوشه ای؛ یکی از علایق مهتاب را می دید اما باید پلک می بست تا دستش برای برداشتن و خریدش پیش نرود.
🌻 @fenjaninetahmad
کادو را به کوله برگرداند و بالأخره گوشی را دید. می دانست امیر اهل رمز گذاری نبود. صفحه ی مخاطبین را باز کرد و به دنبال اسم مریمی گشت که عزیز دل امیر بود. چشمش روی گل بانو میخکوب شد. کوله را رها کرد و شماره را لمس کرد. ساعت از سه نیمه شب هم گذشته بود اما انتظار همان طناب بلندی بود که پیوند چشمان دو نفر می شود.
بعد از چندین بوق، صدایی نیمه گرفته بلند شد:
_سلام امیر خان بی معرفت.
پویا سکوت کرد، بارها مهتابش او را به همین نام خوانده بود. گلایه اش را به بی معرفتی او می چسباند اما نامردی اش را به رخش نمی کشاند.
_الو امیر؟ چرا حرف نمی زنی؟
پویا دستش را به نیمکت چوبی تعبیه شده گوشه ی رختکن رساند تا سقوطش دل خدا را نلرزاند.
_سلام مریم خانم.
سکوت آن طرف خط، نشان از تعجب بود و حیرت؛ از به نام خوانده شدن از سمت کسی غیر از مخاطب دلش. صدای لبریز از نگرانی و متعجب مریم در گوشی پیچید:
_ببخشید شما کی هستین؟ گوشی شوهرم دست شما چی کار می کنه؟
_پویا هستم مریم خانم.
انگار خلق مریم راست شد که صدای نفس کشیدن های ریزش در گوشی بود و او را برای گفتن سست تر می کرد.
_خوبین شما؟ شرمنده م که نشناختم. چیزی پیش اومده؟
پیش که آمده بود اما چگونه گفتنش را نمی دانست. صدایش را صاف کرد و روی نیمکت جابجا شد. پایش را بند پایه ی آن کرد و به نجوایی گفت:
_امیر یه کم حال ندار بود، بردیمش بیمارستان. اومدم باشگاه که خبر بدم.
مریم از روی تخت بلند شد و هراسان دست به موهایش کشید:
_واسه چی حالش بد شده؟ آقا پویا؟
_بهش فشار اومد با دستگاه زیاد کار کرد.
مریم به طرف در رفت و نوک تیز قیچی که برای درست کردن کاردستی برادرش روی زمین افتاده بود، سرانگشت پایش را به درد آورد. چهره اش در هم رفت و پایش را با خم شدن بالا کشید و آن را لمس کرد.
_کجا بیایم ما؟ الان شما هم اون جا هستین؟
پویا گوشی را در دست جابجا کرد و دستش را مشت کرد. تا کجایش را می توانست دروغ ببافد؟ آرام گفت:
_من اومدم سراغ کیفش تو باشگاه که بهتون خبر بدم. بیمارستان رو که بلد هستین، بهتره زودتر راه بیفتین.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
🌻 @fenjaninetahmad